خان زندگي

محوطه بوي رنگ و نفت مي‌دهد، بوي ديوارهاي كهنه‌اي كه تازه رنگ خورده‌اند. ساعت 8 صبح است. گله به گله آدم مثل كرم در هم مي‌لولند، برخي خميازه مي‌كشند، برخي در باره چيزي صحبت مي‌كنند، بعضي ساكتند، گوشه‌اي را يافته‌اند و مشغول خيالات و افكار پريشانند. دو سپيدار كهنسال درست عين شاهدي ابدي كه خزان و بهاران بيشماري بر تن زخمي‌شان نشسته شق و رق ايستاده‌اند و صحنه‌هايي اينچنين را بارها در حافظه خود ضبط كرده‌اند، اين بار هم دوربين‌هايشان را دوخته‌اند به اين منظره، منظره لوليدن آدمها در هم، لوليدن براي برداشتن سهمي كه بايد به هزار هنر و زحمت به دست آيد و نقش تقدير از تدبير در رسيدن به مقصد و مقصود در اين بين بيشتر و بيشتر است.
روزها مي‌آيند و مي‌روند، فصل‌ها عوض مي‌شوند، طبيعت جامه‌ي ديگري به تن مي‌كند درست مثل آدمهايي كه با تغيير طبيعت ريختشان عوض مي‌شود، چيزي را در سرما مي‌پوشند و در گرما آن را به در مي‌كنند و در كنجي مي افكنند براي روزي كه به آن دوباره احتياج پيدا بكنند.
جمعيت كمتر شده چيزي حدود يك دهم از آنهايي كه در محوطه بودند، اين بار باز براي گذشتن از خاني، رودخانه‌اي مواج كه بايد پاچه‌ها را بالا زد و دل به خروشندگي بي‌رحم آبها سپرد. دلها مي تپد، برخي كه زرنگ‌تر بوده‌اند، دم خيلي‌ها را ديده‌اند، قول گرفته‌اند و سفارش كرده‌اند، حساب حساب زندگي است، نمي‌شود از اين شانس بزرگ كه كمتر نصيب جنبنده‌اي مي‌شود گذشت، جنگ است. زندگي جنگ است و براي زنده ماندن بايد ديگري را كشت و اگر هم شد بايد زنده زنده به گور كرد...
ساعت 9 صبح، مرد پرسشگر دير آمده، با چهره‌اي عبوث از ماشين شاسي بلندش پياده مي‌شود و يك راست و سر به زير به سمت در سياه نيمه باز قدم بر مي‌دارد. در دستش ساكي قهوه‌اي است كه از زور آنچه كه درونش تپانده شكمش چون گاو آبستن پا به ماه باد كرده، دائم اين ور و آن ور مي‌شود و تركيب قدم‌هاي مرد و كيف بي شباهت به رقص رقاصه پير چاقي نيست كه براي دلبري و از تك و تا نيفتادن خود را به هر دري مي‌كوبد.
دلهره‌ها بيشتر مي‌شود به قيافه‌ها كه نگاه مي‌كنيم نگراني فزاينده را مي‌بيني، نگراني‌اي كه باد مي‌كند و بزرگتر مي‌شود، ديگر كسي حرف نمي‌زند، قلبها حرف مي‌زند، دست كه بگذاري بر سينه تك تك شان انگار كه پرنده‌اي كوچك درون قفسه سينه‌شان گير كرده، هي تالاپ و تالاپ خودش را به ميله‌هاي استخواني‌ سينه‌ها مي‌كوبد و مي‌افتد و مي‌كوبد و مي‌افتد، بال بال مي‌زند، قيامتي است اينجا، پشت سينه هاي اين جماعت خاموش.
صدايي از ميان در سياه نيمه باز بيرون مي‌آيد، صدايي كه اسمي را صدا مي‌زند، صدايي است محكم و بي‌تفاوت و خنثي. نگراني و تشويش گوش‌ها را كر كرده، صدا دوباره اين بار عصباني داد مي‌كشد، يكي از ميان جمعيت تكان مي‌خورد، كنده مي‌شود، دو جفت پاي مردد به حركت در مي‌آيد: «چه خواهد شد؟! چه خواهم شد؟!» سؤالي كه مدام در سرش چرخ مي‌خورد، مي‌دانم آب دهانش خشك شده، مي‌دانم صدايش مي‌گيرد و جوابهاي خاموش مي‌دهد...
پس از دقايقي كه به كندي مي‌گذرد بيرون مي‌آيد، سرش را زير انداخته، صورتش سياه است و خفه و گرفته مثل اينكه آن تو به گردنش طناب دار را انداخته‌اند و او را بالا كشيده‌اند، دور از جمعيت راه خودش را مي‌كشد و مي‌رود، تمام جمعيت چشم مي‌شوند و او را مي‌پايند، مي‌رود، ناپديد مي‌شود با همان قيافه گرفته...
جمعيت به هم نگاه مي‌كنند، هر كس در چشم خود ديگري را مثل او كه رفت و بيرون آمد مي‌بيند، كفگيرها به ته ديگ اميد مي‌خورد و صداي ناخراشي از آن بلند مي‌شود، خرت خرت خرت خرت.
همه مي‌دانند آن تو سوالها در مورد چيست و همه هم مي‌دانند كه بايد چه جوابهايي بدهند، جوابهايي از پيش تعيين شده. همه مي‌دانند طوطي وار گفتن را، همه از همه چيز خبر دارند اما در نهايت پيروزي از آن كساني است كه هم طوطي وار گفتن را بلدند و هم طوطي وار زندگي كردن را. و اين راز دل‌شوره‌هاي بي امان آنهاست، حتي آناني كه واقعا طوطي وار زندگي كردند، آنها بيشتر از همه پا به پا مي‌كنند، آخر رويش خيلي حساب باز كرده‌اند، اگر نشود خدايا... چه بد مي شود، همه چيز بهم مي‌خورد.