حرفي كه آرامم مي‌كند

آسمان هم مثل دل من گرفته. ابرهاي تيره جلوي خورشيد را گرفته‌اند، درختان از وحشت سرماي زمستان بر خود مي لرزند و رفته رفته لاغر و نحيف‌تر مي‌شوند، جوري كه مي‌شود تمام دنده‌ها و استخوان‌هايشان را يكي يكي شمرد. پاييز است و فصل كوچ، فصل دل كندن‌ها، فصل رفتن‌ها، فصل يادها و خاطره‌ها، فصل هجوم رنگ‌ها، آوار بادها و بوران‌ها، پاييز است اينجا.

دارم آماده مي‌شوم كه بروم، گويي به سفري ابدي و بي‌بازگشت مي‌روم، گويي نه مي‌روم كه گويي مرا مي‌برند. درست مثل يك تبعيدي. چون كسي كه به جايي و به جرمي كه قانون آن را خلاف مي‌داند فرستاده مي‌شود، انتقالي اجباري، سفري كه نمي‌داني پايانش كي خواهد بود، اما مي‌داني آغازش را و خدا خدا مي‌كني كه زمان بايستد و تو در بي‌زماني مطلق در خاك و ديارت بماني و تكاني نخوري اما زمان بي‌رحم تر از آن است كه گوش به حرف هايت بدهد و تو ناتوان تر از آني كه جلو قطار زمان بايستي و طبيعت خنثي تر از آني كه دلش به حالت بسوزد و دنيا بي قرار تر از آني است كه به خاطرت درنگ كند. همه چيز مي‌گذرد، دنيايي كه با قانون باد كار مي‌كند، مي‌آيد و مي‌رود و نمانده مي‌رود، همه چيز را به خاطره مبدل مي‌سازد، همه چيز را كهنه مي‌كند و بر دل همه آه و حسرت مي‌نهد. كجا مي‌روم؟ صدايي در گوشم مي‌پيچد مثل وزوز باد، گرد بادي كه گويي مي‌خواهد مرا چون تكه‌اي خار از زمين بركند و ببرد، پا بر زمين مي‌كوبم چون كودكي لجوج... نمي‌روم اما... مي‌بردم...

انسان‌ها درست مثل گياهند. شاخه‌اي و برگي دارند و بني و ريشه‌اي. گياهاني كه اگر از جايي كنده شوند، اگر از دامن مادرشان پرت افتاده شوند، پژمرده مي شوند، حتي اگر در گلداني كاشته شوند باز آن شادابي اوليه را به دست نمي‌آورند چون ريشه‌ها بايد جايي بند باشند، در خاكي نهفته باشند، خاكي كه در آن خاطرات دور و درازي دارند، قصه‌هاي تلخ و شيريني دارند، اشك‌هايي دارند، لبخندهايي دارند، نوازش هايي دارند، مادري دارند، پدري دارند، خواهر و برادري، قوم و خويش و طايفه‌اي دارند، به بو هايي عادت كرده‌اند، به لحظه‌هايي دل خوش كرده‌اند، يادهايي دارند، يادگاري‌اي‌هايي دارند، كوچه‌هايي دارند گرد و خاكي و مردماني ساده و دهاتي، حتي با حيوانات آنجا هم گويي خويشاوندي دوري دارند... و اين چنين است كه مهاجرت رفتن يك جسم نيست، انتقال يك خانه از جايي به جاي ديگر نيست، مهاجرت خط پاياني است بر روندي از خاطرات. و اين چنين است كه شخص مهاجر تنش در غربت است و روحش در وطن، حتي اگر وطن او را به غربت رانده باشد، حتي اگر تمام خاطراتش از وطن شلاق باشد، حرف در و همسايه باشد، باز وطن وطن است، ريشه ريشه است، خاك شوره زار هم باشد باز خانه است، يك پدر و مادر بد بهتر از يك عمر يتيمي است. انديشه بازگشت، حسرت بازگشت تمامي فضاي ذهني مهاجر را به خود اختصاص مي‌دهد و اين حسرت را مي‌توان در نگاه جست، در حرف‌هاي مهاجر پي گرفت، طنين وطن طنين ديگري در حرف‌هاي مهاجر دارد، طنين احترامي تقديس آلود، طنيني كه در آن تعظيم به شكوه و جلال و جبروت مفهومي والا نهفته است. مهاجر مي‌رود اما هميشه به پشت سرش نگاه مي‌كند، چشم‌هايش هميشه در پشت سرش جا مي‌ماند، با قلبي كه هيچگاه از تپيدن براي وطن باز نمي‌ماند. مهاجر حتي در لحظه مرگ هم به وطن فكر مي‌كند و شايد به همين خاطر است كه بيشتر وصيت‌هاي مهاجران اين است كه «مرا در خاك وطن دفن كنيد، مرا به آغوش مادرم برگردانيد.» وطن سخت مي‌گيرد، زندانت مي كند، تنبيه‌ات مي‌كند، توبيخت مي‌كند، اسيرت مي‌كند، شكنجه‌ات مي‌دهد. باز دوباره وطن وطن مي‌كني؟! به چه چيز وطن دل خوش كرده‌اي؟ به زهر تلخي كه در كامت فرو ريخت؟! حرف‌هايت درست است اما وطن وطن است، جهنم هم كه باشد باز چيز ديگري است، چيزي كه شنيدن اسمش هم آراممان مي‌كند.